shohadaye ghavas2
از دستانِ بی رحمِ بغض ،
سراغ ِپرنده ی نفسم را،
می گیرم
که اسیر است
در قفس ِگلویم …
۱۷۵ پرنده ، بال بسته ،
چگونه ذره ذره ،
نایشان از خاک
سرشار شد….
و قلبشان از درد،
بی قرار….
پروردگارا،
صبوری تو بی انتهاست….
زمین و آسمان و دریا ،
از این همه فاجعه ی انسانی ،
از آدم نماها،
خجالت می کشند
می ترسم
با فریادشان
زیر و رو شود،
این دنیا….
ای کاش ،
پر می شد،
تمام ِجهان،
از شعرِ سپید صلح ،
یا لبهایش از غرش ِجنگ
لال….
مه ناز نصیرپور
۲۶ خرداد ۹۴
پ. ن : دلم برای چشم انتظارانشان می سوزد…..
پس از این همه سال ، انتظار
اینگونه میسر شد دیدار
با چشمانی خونین و بی قرار
با اندوهی تلخ و بسیار …..
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.